تا به حال به این فکر کردهاید که کتابها، این دوستان صمیمی و ساکت روی طاقچه، گاهی چقدر میتوانند موذی و انتقامجو باشند؟ ما عادت کردهایم کتاب را پناهگاهی امن برای فرار از شلوغیهای دنیای واقعی بدانیم؛ اما حقیقت تلخ و طنزآمیز این است که برخی کتابها در سکوت کامل، نقشههای دقیقی برای فروپاشی روحی و روانی ما کشیدهاند. این پدیده جذاب، که میتوان آن را «سندرم انتقام مکتوب» نامید، زمانی رخ میدهد که نویسنده و اثرش علیه خواننده بیگناه متحد میشوند.
نشانههای این سندرم معمولاً از جایی آغاز میشود که خواننده با اعتماد کامل صفحه اول را باز میکند و چند ساعت بعد، خود را میان شخصیتهایی مییابد که تصمیمهایشان را نمیفهمد، پایانشان را نمیپذیرد و جملههایشان تا مدتها دست از سرش برنمیدارند. کتاب، بیآنکه صدایی بلند کند، خواب را عقب میاندازد، ذهن را درگیر میکند و حتی باعث میشود خواننده در اتفاقهای روزمره به دنبال نشانههای فلسفی یا تراژیک بگردد. بااینحال، همین آزار شیرین بخشی از جذابیت ادبیات است؛ زیرا کتابهای ماندگار اغلب آنهایی هستند که پس از بستنشان، هنوز در ذهن ما ادامه پیدا میکنند و آرامش ظاهریمان را با پرسشهای تازه به چالش میکشند.
تلههای کلاسیک و قطور
یکی از نخستین ابزارهای شکنجه در این آرشیو تاریک، آثار قطور و کلاسیک روسی یا فرانسوی هستند. این کتابها با جلد چرمی و عنوانهای وسوسهانگیز خود، روی میز مینشینند و مثل یک مرتاض هندی به ما خیره میشوند. ما با اشتیاق آغاز میکنیم، غافل از اینکه نویسنده در صفحه پنجاهم، چهارصد شخصیت فرعی با نامهای کاملاً مشابه و پیچیده خلق کرده است که هرکدام هفت نام مستعار دارند. اینجا است که کتاب با لبخندی موذیانه میپرسد: «حالا بگو ببینم پسرخاله عموی شخصیت اصلی در فصل دوم چه کاره بود؟» هدف این آثار نه سرگرمی، که گرفتن تست هوش اجباری از مغز خسته ما پس از یک روز کاری طولانی است.
پایانبندیهای پوچگرایانه
دستهای دیگر از کتابها هستند که ما را در طول سفر سیصدصفحهای همراه خود میکشانند، از کوهها عبور میدهند، با قهرمان داستان میگریانیم و به اوج امیدواری میرسانند، و ناگهان در پاراگراف آخر، قهرمان را زیر کامیون میدهند یا کل داستان را خوابِ یک گربه توصیف میکنند. این ژانر از طنز تلخ، ضربه روحی شدیدی به خواننده وارد میکند. کتاب با این ترفند به ما یادآوری میکند که زندگی هیچ معنایی ندارد و تنها وقت ارزشمند خود را صرف خواندن سرگذشت تخیلی چند خط خطی روی کاغذ کردهایم.
کتابهای خودیاری و توهم دانایی
در سوی دیگر میدان، کتابهای «چگونه در سه روز خوشبخت، ثروتمند و مدیرعامل جهان شویم» قرار دارند. این آثار در ابتدا با جملات انگیزشیِ آتشین به ما شوک الکتریکی میدهند و حس کاذبِ شکستناپذیری ایجاد میکنند. اما پس از بستن کتاب، واقعیتِ سردِ اتاق و ظرفهای نشسته در سینک ظرفشویی به سراغمان میآیند. این کتابها بزرگترین شوخیِ تاریخ با روان انسان هستند؛ ابزاری برای اینکه احساس کنیم بیعرضهترین موجود روی کره زمین هستیم، چرا که نتوانستیم توصیههای یک نویسنده ثروتمندِ دورکار را روی زندگیِ پر از آشفتگی خود پیاده کنیم.
در نهایت، با وجود تمام این تلهها و کلکهای مکتوب، ما همچنان عاشق این شکنجههای خودخواسته هستیم. خریدن کتابهایی که شاید هرگز نخوانیم و خواندن کتابهایی که روحمان را خراش میدهند، بخشی از زیباییِ تناقضآمیزِ کتابخوان بودن است.