بی بدیل  - Bibadil  
     تاریخ: 05 اردیبهشت 1398    25 آوریل 2019

طنز و خنده بی بدیل برای شما

. . . .

طنز و خنده عدم نمایش
 
امکانات سایت عدم نمایش
 
وضعیت کاربر عدم نمایش

    نام کاربر         

      کاربر مهمان
 
  ورود به سایت 
   
  عضويت در سایت
 
 تبلیغات عدم نمایش
خرید و فروش خودرو
آتلیه دات کام
آموزشگاه خیاطی ترمه سرا
آموزش سازمانی
طراحی سایت
آتلیه عروس
آتلیه های عکاسی مشهد
آموزشگاه خیاطی
اجاره اپارتمان مبله در تهران
اجاره خودرو
امدادخودرو،شماره امداد خودرو،تلفن امداد خودرو،امدادیار،امداد
بهترین آموزشگاه زبان تهران
تاج گل
ترجمه مقاله، ترجمه تخصصی
چت روم
چت روم
چت روم ، قشم چت
خرید بلیط هواپیما
خرید تیشرت بدنسازی ،خرید تیشرت،خرید تیشرت ورزشی،خرید لباس ورزشی
خرید و فروش خودرو
دانلود آهنگ ایرانی
رزرو هتل خارجی
سم ساس قوی ، از بین بردن تخم ساس ، کشتن ساس تضمینی
صندلي تالار صندلي تالاري صندلي شيواري صندلي رستوران مبل تالار
صندلی تالار صندلی تالاری صندلی شیواری مبل استیل تالار
صندلی تالار صندلی تالاری صندلی شیواری مبل استیل تالار صندلی
صندلی تالار-صندلی تالاری-صندلی شیواری-مبل تالار-میزوصندلی تالار
طراحی سایت
فروش اقساطی خودرو
فیش حج
فیش حج
فیش حج
لیس گپ
نقاشی ساختمان، نقاشی ساختمان در تهران ، کرج ، اندیشه
یونولیت

تعرفه تبلیغات
 
آموزش آشپزی نمایش


 به جامعه مجازی بی بدیل بپیوندید... ورود  ثبت نام
نامه پيرزن به خدا!  
بی بدیل - نامه پيرزن به خدا!

یک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا!
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق ناچيز باز نشستگي مي‌گذرد.

 

ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد. اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن...
 
کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:
خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم.. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند

 
 
تبلیغات
 

 مقالات طنز    
  نظر دهید (3)نظر
تاریخ:  1389/12/26 نوشته شده توسط : مدیر سایت
این مطلب را برای دوستتان بفرستید


برخی از نظرات شما:  
lili گفت:
 

عالیییی بوود

jamshid گفت:
 

بسيار جالب

مهتاب گفت:
 

خیلی جالب بود واقعا این دوره زمونه جواب نیکی بدی شده !!!!!!!!!!

  تمام حقوق معنوی سایت بی بدیل طبق قوانین مالکیت معنوی محفوظ میباشد
استفاده از مطالب سایت بی بدیل با ذکر منبع مجاز است.
درباره ما  پیشنهادات  تبادل لینک
سایت بی بدیل دات کام  ،  بی بدیل دات ایران
 
  
>