آخرالزمان متنی؛ چگونه «اسلاپ هوش مصنوعی» اینترنت را در خود غرق میکند؟
فضای مجازی این روزها با پدیدهای نوظهور، خفه کننده و همهجاگیر مواجه است که کارشناسان فناوری به آن «اسلاپ هوش مصنوعی» (AI Slop) یا همان پسماندهای متنی و دیجیتال میگویند. جیل لپور، مورخ و نویسنده برجسته آمریکایی، در مقاله تکاندهنده خود در هفتهنامه نیویورکر تحت عنوان «ادبیات رباتیک»، وضعیت امروز اینترنت را به حادثه تاریخی و مرگبار «سیل بزرگ ملاس» در سال ۱۹۱۹ در بوستون تشبیه میکند. در آن فاجعه، انفجار یک مخزن عظیم شیره قند، موجی چسبناک، تاریک و کشنده را روانه شهر کرد که پاکسازی آن ماهها به طول انجامید. امروز نیز پسماندهای متنی هوش مصنوعی به همان اندازه چسبناک، خفهکننده و همهجاگیر شدهاند و تاروپود شبکه جهانی اینترنت را در خود بلعیدهاند.
طبق آمارهای تکاندهنده منتشر شده، تا قبل از ظهور چتجیپيتی در اواخر سال ۲۰۲۲، بیش از ۹۸ درصد مقالات انگلیسیزبان اینترنت حاصل قلم و تفکر انسانها بود. اما تاریخ ورق خورد؛ تا پاییز سال ۲۰۲۴، ماشینها کنترل حدود نیمی از محتوای متنی وب را به دست گرفتند. این حجم از تولید انبوه و بیوقفه، متیو کرشنبام، منتقد ادبی را وادار کرد تا نسبت به یک «آخرالزمان متنی» هشدار دهد؛ وضعیتی آخرالزمانی که در آن نوشتههای دستنویس و اصیل انسانی به عتیقههایی کمیاب تبدیل میشوند که باید مانند کتیبههای نفیس باستانی در موزهها از آنها محافظت کرد. امروزه لایه ضخیمی از این اباطیل رباتیک، پلتفرمهای بزرگی چون یوتیوب، ردیت، اینستاگرام و فیسبوک را دفن کرده است.
ریشههای تاریخی؛ رویای دیرینه «ماشینِ قصهگو»
برخلاف تصور عمومی، ایده نثر و شعر مکانیکی دستپخت قرن بیست و یکم نیست. لپور در کالبدشکافی تاریخ نشان میدهد که میل به اتوماسیون نوشتن و کاهش هزینههای تولید ادبیات، همواره در تاریخ مدرن وجود داشته است. در قرن هجدهم، کتابچههای راهنمای نامهنگاری با ارائه الگوهای پیشساخته، عملاً نوشتن را به پر کردن جاهای خالی تقلیل دادند. با وقوع انقلاب صنعتی در قرن نوزدهم، متفکران فرضیه یک «ماشین کتابسازی» را مطرح کردند که میتوانست جایگزین نویسندگان گوشت و پوستدار شود.
در سال ۱۹۱۲، کتابی با عنوان کارخانه داستاننویسی عملاً نویسنده را از جایگاه یک خالق به یک «تولیدکننده» تنزل داد که صرفاً مواد اولیه را از آسیاب تخیل عبور میدهد. این ایده در سال ۱۹۳۱ به اوج خود رسید؛ زمانی که فردی به نام ویکلیف ای. هیل دستگاهی به نام «ربات طرح داستان» (Plot Robot) را معرفی کرد و مدعی شد این ابزار دارای تخیل خلاق برای خلق داستانهای عامهپسند است؛ هرچند بعداً مشخص شد این روبات چیزی جز یک چرخ دایرهای کاغذی برای بازی با اعداد و فرمولهای تکراری نبوده است.
میراث جنگ سرد؛ وقتی ابزار جاسوسی، نویسنده میشود
یکی از درخشانترین بخشهای این تحلیل، پیوند دادن هوش مصنوعی امروز به فضای امنیتی و نظامی دوران جنگ سرد است. پردازش زبان طبیعی (NLP) و مدلهای زبانی بزرگ امروزی، در واقع فرزندان خلف پروژههای مخفی جاسوسی، پنهاننویسی و رمزگشایی نظامی هستند. در آن دوران، ایالات متحده برای رصد و جاسوسی از اتحاد جماهیر شوروی، نیازمند ماشینهایی بود که بتوانند متون دشمن را با سرعت بالا بخوانند و الگوهای پنهان آن را شناسایی کنند. اینکه ماشین توانست علاوه بر «خواندن»، توانایی «نوشتن» را هم پیدا کند، صرفاً یک امتیاز جانبی و ثانویه در آن زمان بود.
پیشگوییهای تاریخی و هجوآمیز:
در سال ۱۹۵۳، کریستوفر استرچی در دانشگاه منچستر با استفاده از کامپیوترهای غولپیکر لامپ خلأ، برنامهای نوشت که نامههای عاشقانه تصادفی تولید میکرد؛ هدف او هجو خبرنگارانی بود که سادهلوحانه این دستگاهها را «ماشینهای تفکر» مینامیدند. در همان سال، رولد دال، نویسنده شهیر، داستان کوتاه و پیشگویانهای به نام دستگاه بزرگ گراماتیزاتور اتوماتیک نوشت. او در این داستان مکانیزه شدن ادبیات و قبضه شدن بازار توسط رمانهای ماشینی و ارزانقیمت را پیشبینی کرده بود؛ کابوسی که امروز به واقعیت زندگی ما تبدیل شده است.
شعر مصنوعی و کلام بدون ذهن: بحران معنا
در دهه ۱۹۵۰، زبانشناسی و علوم کامپیوتر در نقطهای حساس به هم گره خوردند. نوآم چامسکی در سال ۱۹۵۷ با خلق جمله معروف خود: «ایدههای سبز بیرنگ با خشم میخوابند» (Colorless green ideas sleep furiously) اثبات کرد که یک ساختار زبانی میتواند از نظر نحوی کاملاً درست، اما فاقد هرگونه معنا و اصالت باشد. همزمان، دانشمندانی چون تئو لوتز با قطعهقطعه کردن رمان قصر کافکا، اشعار کامپیوتری خلق کردند و برنامه «اتوبیتنیک» در سال ۱۹۶۲ اشعاری مهمل اما با ساختار درست بیرون داد.
ماکس بنسه، فیلسوف آلمانی، همان زمان مرز باریکی میان «شعر طبیعی» و «شعر مصنوعی» ترسیم کرد؛ شعر طبیعی حاصل آگاهی، رنج، تجربه و خویشتنِ انسانی است، اما در شعر مصنوعی هیچ جهان پیشساخته یا روحی وجود ندارد. به تعبیر جیل لپور، مدلهای بزرگ زبانی امروز (LLMs) نمونه تکاملیافته و غولآسای همان شعر مصنوعی هستند؛ کلامی بسیار پیشرفته، روان و ارزان، اما کاملاً بدون ذهن، توخالی و کپیبرداریشده.
برای درک این بحران معنا، باید به آزمایش ذهنی معروف استیون نپ و والتر بن مایکلز در سال ۱۹۸۲ رجوع کرد:
-
اگر شما راه بروید و قطعه شعری را حکشده روی شنهای ساحل ببینید، تلاش میکنید معنای آن را بفهمید، چون ناخودآگاه فرض میکنید انسانی با نیت و قصدی خاص آن را نوشته است.
-
اما اگر ببینید که یک موج دریا میآید، شعر را میشوید و موج بعدی در بازگشت، خودبهخود بند دیگری از شعر را روی شنها به جا میگذارد، شما دیگر به دنبال معنا نمیگردید؛ بلکه صرفاً شگفتزده میشوید که این اشکال تصادفی چگونه شکل گرفتهاند.
از نظر این محققان، معنا بدون نیت وجود خارجی ندارد. هوش مصنوعی امروز دقیقاً همان موج دریاست؛ تولید بیانتهای کلمات، بدون داشتن ذرهای نیت، فهم یا آگاهی. لیف ویدربی، مدیر بخش علوم انسانی دیجیتال در دانشگاه نیویورک، تأکید میکند که زبان دیگر وجه تمایز و ویترین انسانیت نیست. ماشینها زبان تولید میکنند، بدون اینکه عقل و منطق داشته باشند و جهان امروز، شدیداً به یک «نظریه جدید برای معنا در غیاب هوش» نیاز دارد.
انسانگرایی پسمانده؛ قلم را پس بگیرید
جیل لپور مقاله خود را با تعبیری تلخ از ویدربی به پایان میبرد: «انسانگراییِ پسمانده» (Residual Humanism). این اصطلاح تاملبرانگیز، توصیفکننده وضعیتی است که در آن انسانیت و اصالت، مانند کتابی خاکخورده که دیگر قابلیت فروش ندارد، به حاشیه رانده شده و به پسماند تبدیل میشود؛ وضعیتی که در آن انسان بودن یعنی چنگ زدن به ایده رو به زوالِ «رابطه ناگسستنی میان زبان و عقل».
تسلیم شدن به محتواهای زرد و بیارزش الگوریتمی، مانند ویدیوهای کاملاً هوشمصنوعی تیکتاک، پذیرش این ادعای هولناک است که خط داستانی فرهنگ و زندگی ما را موجودی غیرانسانی مینویسد. توانایی گفتگو با ماشینها اعجابانگیز و ستودنی است، اما تا اینجای کار، پیرنگی که ماشینها برای فرهنگ ما نوشتهاند چیزی جز زبالههای چسبناک دیجیتال نبوده است. اکنون این وظیفه حیاتی انسان است که قلم را پس بگیرد، به خلاقیت اصیل خود تکیه کند و اجازه ندهد تفکر، ابهت زبان و اصالت ادبی زیر سیلاب چسبناک ملاس دیجیتال غرق شود.